حكيم زجاجى
196
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
جوابش چنين داد فرزانه باز * كه اول تو فرماى اى سرفراز دل شاه من بر كه گيرد قرار * بگويد ، كند بنده اسپند [ وار ] 275 سليمان ز هركس برش ياد كرد * چنين گفت با شاه ، آزادمرد كه من مىكنم مهترى اختيار * اگر زآنك باشى مرا رازدار يزيد است مير خراسان و بس * نشايد بدانجا جز او مير كس برنجد ز من گر بداند يقين * بر او كرد مهتر [ به جان آفرين ] هم اندر زمان شد [ به ] فرمان نبشت * سخنهاى پاكيزه چون جان نبشت 280 عراق و خراسان بدان مير داد * روان شد [ دلاور ] به كردار باد بياورد . . . چو باد * حديث سليمان [ برش ] كرد ياد چو برخواند فرمان دلش گشت شاد * نيابت به كوفه به فرزند داد مخلد كه با دانش و داد بود * بدان پور جان پدر شاد بود بهسوى [ خراسان ] شد آن نامدار * سپه برد با خويشتن سىهزار 285 سليمان فرستاد مردى چو گرد * به نزد يزيد آن سرافراز مرد كه نه ماه خرج خراسان بخواه * وكيع است آن جايگه پادشاه حسابش بخواه و بگير و ببند * مبادا كه آيد به جانش گزند چو آمد به شهر خراسان امير * هم اندر زمان گشت فرمانپذير وكيع پسنديده را بند كرد * به بندش دل شاه خرسند كرد 290 حساب خراسان از او بازخواست * غزالى ( ؟ ) جوابى بدانست راست وكيع دلاور به زندان بماند * كسى نامهء نامبرده نخواند يزيد اندر آن بوموبر شاه شد * ز ماهى سرافراز بر ماه شد به ميرى [ او ] عالمى شاد گشت * سرافراز چون سرو و شمشاد گشت سليمان كه شاه جهاندار بود * به ملك اندرون سخت بيدار بود 295 فرستاد آن كامران را به روم * روان كرد با لشكرى چون نجوم به قسطنطنين « 1 » رفت آن بىهمال * سر روميان گشت از او پايمال همه روم بگرفت آن بىنظير * جهان گشت پرغارت و پراسير
--> ( 1 ) قنطينيه